فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

250

چهارده رساله ( فارسى )

هر كه فعلى كند از براى غرضى بايد كه آن غرض را وجود بيش او اولاتر باشد از عدم كه اگر اولاتر نباشد پيش او فى نفسه غرض نباشد و هر كه پيش او كردن چيزى از ناكردن اولاتر باشد و اولاتر بجزء كمال او باشد و اگر نكند آنچه اولاتر است او را حاصل نشود پس كمالش موجود نگردد پس كمالش بر فعلش موقوف است پس او فقير باشد به گردن آن چيز و از فعل خويش كمال مىپذيرد پس فى نفسه ناقص باشد و واجب الوجود غنى مطلق است پس فعل او بغرض نباشد بلكه فعلش خير محض باشد و نشايد كه او چيزها را بارادت كند كه هر كه چيزها را بارادت كند تا اولاتر نشود وجود آن چيز پيش او ارادتش بوجود او حاصل نشود و آن بس نباشد كه عوام گويند كه خاصيت ارادت تخصيص يك طرف است از بود و نابود و جهات امكان زيرا كه اين جمله نسبت بارادت مريد يكى باشد كردن از ناكردن اولاتر نباشد و هر كدام كه تقدير كنند كه اختيار كند اين سخن بازآيد و هر جانب كه اختيار كند اين خاصيت حاصل باشد كه تخصيص يك طرف كرده بود پس واجب الوجود را و مبادى مجرّدات را فعل بارادت و از بهر غرض نباشد و نيز بطبع نباشد كه چيزى كه فعل بطبع كند داننده نبود و برهان گفتم كه واجب الوجود دانندهء چيزهاست و عقول نيز بايستى فعلشان بطبع نباشد و فعل بطبع جسمانيات را باشد . و بدانك حركت فلك طبيعى نيست زيرا كه هر جسمى كه حركتى كند بطبع او را مطلوبى باشد كه وجود او بدان جسم لايق‌تر باشد كه اگر وجود و عدم آن پيش او برابر بودى طلب نكردى بطبع و چون جسم را هرچه لايق است حاصل باشد حركت نكند و هرچه حركت كند طلب مكانى را چون به دو رسد حركت نكند زيرا كه از مطلوب بطبع نگريزد و فلك هر نقطه‌اى را كه قصد آن مىكند از آن نقطه ديگر بار ميگريزد و اگر بطبع جنبد و قصد نقطه كند از دو حال بيرون نيست يا آن نقطه مقصد اوست و يا راه مقصد او اگر چنان كه مقصد اوست بايد كه چون برسد نگذرد و از مقصد نگريزد و اگر به راه مقصد اوست ديگر باره بازنگردد باز آنجا و اگر مقصد يافت بايستد و اگر نيابد بايد كه آن نقطه طريق مقصد او نباشد پس چون ميگذرد و باز مىآيد حركتش طبيعى نباشد پس ارادى باشد و هرچه حركت